من اين شعر مشيري رو خيلي دوست دارم
و سالها پيش به ذهنم سپردم ، هراز گاهي که ياد تو ميفتم
با خودم زمزمه ميکنم.. امروز برات مينويسم چون از حفظ دارم مينويسم
ممکنه يه جاهاييش نقض داشته باشه خودت اصلشو بعدا بخون
بي تو مهتاب شبي باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم ان عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
آسمان صاف و شب ارام
بخت خندان و زمان رام
شاخه ها دست فرو برده به مهتاب
شب و صحراو گل و سنگ
همه دل داده به اواز شباهنگ
يادم امد که شبي باهم از ان کوچه گذشتيم
پرگشوديم و در ان خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب ان جوي نشستيم
توهمه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من هم محو تماشاي نگاهت
يادم ايد تو به من گفتي:«ازين عشق حذر کن
لحظه اي چند بر اين اب نظر کن
اب ايينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا که دلت با دگران است»
به تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که دل من به تمناي تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
باز گفتم که تو صيادي و من اهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
...
ماه بر عشق تو خنديد
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
رفت از پي هم ان شب و شبهاي دگرهم
نگرفتي دگراز عاشق ازرده خبر هم
نکني ديگراز ان کوچه گذر هم
...
بي تو اما به چه حالي من از ان کوچه گذشتم
برچسب: بي تو اما به چه حالي,بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم,بي تو اما به چه حالي من از,بی تو اما به چه حالی من ازآن کوچه,بی تو اما به چه حالی از آن کوچه گذشتم,بی تو اما به چه حالی من از آن,بی تو امابه چه حالی من از کوچه گذشتم,بی تو اما به چه حالی من,
نویسنده: پارسا پورحسین